ناریاناریا، تا این لحظه: 14 سال و 6 روز سن داره

جوجه کوچولوی منو بابایی *ناریا* خانم

خاطرات سونوگرافی پسرمون که دخترشد

1391/4/28 9:05
6,545 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دخترکم تاج سرم مهربونم 

دختر نازم بیا برات تعریف کنم خاطرات 25 تیر 91 رو

عصر روز 24 با بابایی رفتیم مهاباد خونه ی دایی که دوقلوهای نازی داره وای فداشون بشم من پسر دایی ها شاهین و شاهو مامانی رو میشناختن هم این که از دررفتیم توو شرو کردن به خنده و ورجه ورجه و مامانی رو با اون زبان شیرین صدا میزدن 

همگی با هم شب رفتیم پارک

صبح زود به سمت ارومیه حرکت کردیم صبح ساعت 10 نوبت داشتیم بابای  رفت ماشینو پارک کن منو دخمل گلمم رفتیم نوبت سونو رو با منشی هماهنگ کنیم

بابا یی هنوز نیومده بود که ما هم چند تا برگه که باید کپی می گرفتیم باهم دوتایی رفتیم کپی گرفتیم و اومدیم که بابایی هم دو درمطب منتظر بود  با هم نشستیم تا نوبتمون بشه

بعد از چند دقیقه واقعا خسته کننده

بلاخره صدامون زدن آخه فدات بشم من مامانی خیلی نگران سلامتیت بود داداشی که پیش خدا رفت تو 27هفته گفتن نارحتی قلبی داره

خلاصه رفتیم تو  سلام  حالتون خوبه و دماغتون چاقو و این حرفا بعدش دوباره برای دکتر تو ضیح دادیم که قبلا چه مشکلاتی بوده تا با دقت بیشتربررسی بشی مامانی

مامانی رو تخت دراز کشید ولی از بس استرس داشت تموم بدنش می لرزید

آقاید دکترهم متوجه شد گفت خانمی چرا نگرانی گفتم خوب نی نیمو میخوام سالم باشه

بله همین که دستگاه رو گذاشت رو شکم مامانی اول صورت نازتو دیدم فدات بشم من چرا جلو چشام اینقده لاغر بودی هاااااااااااااااااااااا

بعد آقای دکتر کارشون رو شرو کردن اول ازنیم کره هات بعد مخچت بعدچشمای نازت بعد سوراخای بینیت بعد لب بالا ت وای فدات بشم من وقتی دکتر داشت لبتو نگاه میکرد دهنتو بازو بسته میکردی فدات بشم من

بعدش اومدیم رو بررسی ستون فقراتت  که شکر خدا همه نرمال بود بعد قلب کوچلوت که تلوپ تلوپ صداش می اومد 146 باردردقیقه میزد

بعد معده کچولتو روده و کبدو ت اینکه رسیدیم به پاهای نازت که هی اینور اون ورمی شدی بادستای خوشکلت که شکر خدا اونها رو هم بررسی کردن انگشتای نازتو شمردیمو بعدشم دکتر گفتن قطعا دخترهههههههههههه

وییییییییییییییییییییی ماهم کلی تعجب کردیم آخه دفعه پیش گفتن پسمره ولی کاش از یه گوشه بابایی رو میدید که چقدر خوشحال شد که دخملی بودی عزیزم

منم که جای خود دارد

دکترگفتن بریم یه چند دقیقه استراحت کنیم ما هم رفتیم اتاق انتظار  بعد از 10 دقیقه دوباره اومدیم برای اینکه دکترفک پایینتو ببینه که با آقای دکتر لج کرده بودی و دستتو از رو دهنت بر نمیداشتی

ولی آخرش با مهربونی دستتو بردی کنارو دکتر تونست به خوبی هم فک  هم ریشه های دندوناتو ببینه

وقتی خواستیم از مطب بیام بیرو دی ودی عکس و فیلم قشنگت رو بهمون دادن منو بابایی با خوشحالی اومدیم بیرون که بابای برگشت نوبت هفته 30 رو برامون بگیره

که تو این فرصت به مامان بزرگ زنگ زدیمو خبر سلامتی خانم خوشکلمون رو دادیم

بعدش بابای از خوشحالی سلامتی نی نی و اینکه دخمر طلا داریم نهار دعوتمون کرد یه رستوران شیک

اونجا کلی راجبت حرف زدیم

و کلی خندیدیم

برگشتیم به بوکان البته تو راه منو دخمل نازم خوابیدمو بابایی رانندگی میکرد تفلک ولی خودش خیلی خوشحال میشه ما زود به زود استراحت کنیم

وقتی رسیدیم قبل هر چی بابایی خواست بریم خونه ی مامانش ماهم سه تایی رفتیم اونجا و خبرسلامتی تو دادیم مادربزرگ هم خدارو شکرکرد که دخمل نازمون سالمه

عصر نگو که چه خبربود هی تلفن زنگ میخورد وهی زنگ میخوردو من خبر سلامتی دخملمو میدادم

این بود که پسمر ما دخمل شد دخترم نمی خوام اونجاهایی رو که برات نوشتم پسرم حذف کنم میزارم همین جور بمونه تا برات خاطره بشهماچماچقلب

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (3)

مرضیه
29 تیر 91 0:30
وبلاگ خیلی زیبایی داری از همه نوشته هات لذت بردم
ایشالله که فرزندت سالم به دنیا بیاد عزیزم.
اگه دوس داشتی به منم سر بزن قربونت برم گلم


ممنون عزیزم که سر زدی حتما میام
نسی
4 مرداد 91 15:18
ایشااله سالم و سلامت می یاد تو بغلت


ممنون مهربونم
مامان آتین
23 مهر 91 22:25
سلام عزیزم من سمیا هستم.. آدرس وب دخملمم گذاشتم که ببینی گلم