ناریاناریا، تا این لحظه: 14 سال و 5 روز سن داره

جوجه کوچولوی منو بابایی *ناریا* خانم

خاطرات زایمان من

1391/8/9 19:23
1,942 بازدید
اشتراک گذاری

سلامممممممممممم

ناریا خانم من

قبل ازهر چیزی خدایا هزارو هزار بار شکرت میکنم ازت ممنونم به خاطر فرشته آسمونی که بهم دادی

خدا جونم دوست دارم و دخترمو فقط به خودت می سپارم

امروزکه اومد خاطره زایمانمو بنویسم ناریا خانمی من 9 روزت شده و واقعا مارو سورپرایز کردی مامانی فدات بشه

26 مهر ما بود که از روز قبل دردام یه کم بیشتر شده بود البته این اواخر کلا دردام بیشتر بودصبح که از خواب بیدار شدم فقط تونستم یکی دوتا لقمه کوچلو بخورم که اونم به زور خوردم که دخملی گشنه نمونه

چون چند روز بود دل درد عجیبی داشتم

خلاصه نهارم همین شکلی بودم شب رسید و دردای شکمو کمرم هی بیشتر میشد بابایی عصری   از سرکار برگشت  خودش تنهایی شام خوردو من نتونستم هیچی بخورم

تا اینکه نزدیکای ساعت 10 شب دیگه هی دردام بیشتر میشد مثانه م شکمم از زیر دلم تا پایین باکمرمم که نگوووووو

  با ترس و لرز زنگ زدم خاله گلچین مامان کازیوه خانم ازش پرسیدم که درد زایمان چه شکلیه و او ن راهنماییم کرد خلاصه قانعن شدمو  گفتن نه این ماه درده که من دارمو درد زایمان نیست که بابای اصرار کرد حتماباید بریم بیمارستان و دکتر بگه که درد نیست

منم به اصراربابایی رفتم اولش یه دوش گرفتم البته با کمک باز بابایی چون دردام زیاد بودو نمیتونستم زیاد رو پا وایشم و از درد هی کمرم خم میشد

با بابایی رفتیم بیمارستان بخش زایمان که رفتم یه خانم دکترخیلی مهربون اونجا بودو منو معاینه کرد

وگفتن که لگن اصلاباز نشده و جون مامانی قبلا یه بار سزارین شده باز نشدن لگن رومعیار قرار نمیدن

این شد که منو بستری کردن و دوتا آرامبخش قوی بهم تزریق کردن با سرمو این حرفا

ولی دخمله گلم انگاری این آرامبخش ها روم اثر نداشت و دردام اصلا آروم نشد و هی خوابم میگرفت سر هر یاعت از کمر دردو دل درد از خواب میپریدم

تا صبح خود خانم دکتر اومدن و انقباضات رحم رو اندازه گرفتن و گفتن که درده زایمانه و من وآماده کردن برا اتاق عمل

تو اتاق عمل یکی از کادر اتاق عموزاده بابایی بودو کلی ذوق کردمو کلی به مامان آرامش دادو مرتب دستم تو دستش بود بله مامان رو بیحس کردن و عمل شرو شدساعت 11.45 دقیقه صدای قشنگت تو اتاق پیچید ولی مامان برات بمیره تنگی نفس داشتی و فورامنتقلت کردن به بخش نوزادن

و منم یه هویی خوابم گرفت ووقتی به هوش اومدم بابای و مامان بزرگا بالاسرم بودن و منو گذاشتن تو تخت اون روز همه  اومدن دیدن مامانو ولی من همش نگران تو بودم واشکام بندنمی شدوبه دوستام تو نی نی سایت خبر دادم که ناریا گل مامان به دنیا اومد

اول از همه به خاله خاطره خبر دادم

چون ننه مهربونیه

بله ساعت گذشتو گذشت تا شب که عمه بزرگت  عمع ملک پیشم بودو با مهربانی تمام ازم مراقبت میکرد البته شب بعد شام جاشو با مامانم عوض کرد

شب ساعت 12 اجازه دادن از جام بلندبشم منم فورا ازجام بلند شدمو لباس عوض کردمو اومدم پیش گلم بخش نوزادان

اینم اولین عکسیه که از دخترکم گرفتمممممم

وای ناریادلم  مگیره یاد اون لحضه میافتم  وقتی صدامو شنیدی یههویی بغض کردی منم فورا با دستام نوازشت کردمو فورا با لمس من آروم شدی و از ته دلم به عشق مادرو فرزندی پی بردم

قوربونت برم ایشالله خودت بزرگ بشی و این حس قشنگ مادرشدن وتجربه کنی  نزدیک20 دقیقه پیشت نشستم که خانم پرستار اعتراض کرد که الانست حالم بدبشه و بایدبرگردم سرجام تاصبح چند بار بهت سر زدم

ناریاخوشکل مامان دردامو همه فراموش کردم

عزیز دلم روزسوم  توبیماریستان بهت تا دو سی سی شیرمیدادمو شبش که دیدم سیر نمیشی بردمت زیرسینم هر چند مامانی رودعوا کردن ولی خیلی بهت کمک کردتا زودتر بیارمت خونه اصلاپشیمون نیستم

خدا میدونه این چند روزبا چه دردی توبیمارستان سپری شد بیمارستانی که جای درسته حسابی برا استراحت نداشت 

ولی شکرخدا 1 آبان از بیمارستان مرخصت کردن

این چندروزمامان بزرگ پیشمون بودو  کلی بهمون رسیدگی میکرد و اگه اون نبود هیچوقت ازپس سختی هیای این چند روز بر نمیاومدم

ناریا جونم 

 بابای این چند روزاونقده به بخش میاومدکه همه پرستارا و مامانا میشناختنش

بابایی انگاری بازیه روح تازه گرفته ازاومدنت

دوست داریم عشق زندگیمون

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (9)

احسن احمدی
9 آبان 91 19:17
سلام من به طوراتفاقی باوبلاگ شماآشناشدم من مدیریت وبلاگ معلولیت محدودیت نیست هستم جهت شناخت وبلاگم به وبلاگ های دیگران سرمیزنم وازمدیریت محترم آن دعوت می کنم خوشحال می شوم تشریف بیاریدراستی اگه توی خبرنامه ثبت نام کنیدخوشحال میشم تاآپ شدن وبلاگ وازطریق ایمیل بهتون خبربدهم منتظره حضورسبزتان هستم
خاله مریم(مامان حسام کوچولو)
12 آبان 91 13:27
سلااااااااااااااااااااااااام مبارکههههههههههههه انشالله
خیلی خوشحال شدم خبر سلامتی تونو خوندم. خدارو شکر
با همه ناراحتیاش تموم شد. حالا دیگه یه ملوسک داری .
ماشالله خیلی نازه.
راستی زردی نداره؟
اینم هدیه تون:



سلام مریم جون ممنونعزیزم که مرتب به وب دخملم سر میزنی
چرا زردی ناریایه کم بالاتر از رنج بود ولی کلا این چند روز زیر فتو بود تو بیمارستان که شکر خدا کنترل شد
به خاطرگلای زیبات ممنون

عادله
14 آبان 91 0:07
خیلی عالی بود مامان ناریا، خدارو صدهزار مرتبه شکر که تونستنی دخترتو سالم توی آغوشت بگیری... خدا تو و ناریا رو برای هم نگهداره


ممنون عزیزمممممممم




خاطرات زایمان من | بهار 10:42 16 آبان 1391
قربون اون کازیوه مهربون و ناریای گل بره خاله بهار. ان شالله که همیشه سالم باشه و دختر و مامان و باباش هیچ وقت دیگه سختی نکشن.
ناریا جونم من و خاله های دیگه تو نی نی سایت شاهدیم که این مامان گلت چقدر برای تو همیشه نگرانه و چقدر غصه ی تک تک مشکلات کوجولوت رو میخوره. دخترم آرزو میکنم بزرگ بشی و دستای این مامان مهربون رو ببوسی که انقدر برات فداکاری کرده. حتما خودتم یه روز مادر میشی ناریای خاله و اون وقت میفهمی مامانت چقدر از ته دلش داره برات حرف میزنه...

نمیدونم چرا پیغامت حذف شد بهار جونیه دنیا ممنون
بوسسسسسسسسسس
خاله مریم(مامان حسام کوچولو)
20 آبان 91 2:01
مادر و دختر کجایید خبری ازتون نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامی ندا
24 آبان 91 19:09
سلام دوستممممممممممممم مبارککککککککککک باشه ای جونم ببین این فرشته چ نازهههههههههههههههههههه قربونش برم من عزیزه دلم ایشلا خوش قدم باشی میدونم الان بوی فرشته هارو میدی مامانش یه بوس کوچولو از طرف من بکن این نازدختررررررررررووووووووووو
رکسانا
26 آبان 91 16:43
سلام عزیزم...مبارک باشه قدم نو رسیده الهی بمیرم که اینقدر سختی کشیدی ولی شیرینی بچه زود همه سختی هارو از ذهن آدم پاک می کنه هزارتا بوس واسه خودتو ناریای خوشگل
تیام
26 آبان 91 18:08
سلام قدمش ان شالله براتون خیر باشه و نی نی همیشه سالم باشه مامانیش به وب من سری بزن خوشحال میشم همدیگه رو لینک کنیم
خاله مریم(مامان حسام کوچولو)
12 آذر 91 13:37
سلام عزیزم حسام کوچولو توی مسابقه نی نی های فشن شرکت کرده اگه زحمتتون نیست بهش رای بدید.پیشاپیش از شما تشکر می کنیم این آدرسhttp://ninimod.niniweblog.com/post20.php و اینم کد عکسها: 0019. دو بار هم می تونید رای بدید. فقط اطلاع بدید که حسام کوچولو ازتون تشکر کنه. راستی تا پنج شنبه مهلت دارید
خاطره مامان روشا
19 آذر 91 16:43
واي بهار جونم...نميدوني وقتي خاطه زايمانتو خوندم..اشك تو چشام حلقه زد ..نميدونم چرااااااااااا......خيلي خوب نوشته بودي......بوس براي خودت و نارياي خوشگلللللللل