بدون عنوان
بعضی روزها تو زندگی ما آدما اتفاقاتی می افته که نمی تونیم اونو هضم کنیم و به همین خاطر با زمین و زمان قهر می کنیم و همه رو از کائنات گرفته تا خدا و سرنوشت و هر کسی رو که تو اون لحظه به یادمون میاد مقصر می کنیم.بعد یه مدت میگذره... اوضاع ذهنی ما کمی آروم میشه.. تازه یادمون می افته که با خودمون فکر کنیم که اصلا چرا اون اتفاق افتاد...دلیل اصلی اون چی بود؟...فکر و فکر و فکر...یه جرقه... یه نشونه ... وبعد شاید بتونیم قسمتی از حکمت اون اتفاق رو درک کنیم...تازه اون موقع یادمون میاد که باید بگیم خدایا شکرت....البته اگه بازم نگیم عجب شانسی داشتم... گنجشک با ...
نویسنده :
بهار مامان ناریا
20:31


