ناریاناریا، تا این لحظه: 14 سال و 7 روز سن داره

جوجه کوچولوی منو بابایی *ناریا* خانم

دلم گرفته

سلام نفسم  ناریای من نمیدونم ار کجا شرو کنم دختر نازنینم نمیدونم چرا رفلاکست چند هفته بود خیلی اود کرده خیلی نارحتم روزی نیست که مامان نشینه و برات گریه نکنه دستخودم  نیست بابایی همش میگه بایدصبور باشم ولی وقتی تواین حال میبینمت خیلی داغونمیشممممم همش حالت تهوع بالا آوردنو گریه و زجه زدن آخه چطور دوم بیارم گلم چطور من نمیمیرم دخترم اینقدر زجر بکشه همش با خدای خودم میگم خدایا خدایا بزرگی که خودت جوجم وبهم دادی معده کوچولوی دخملی روخوب کن همه درداشوبیار واسه من شکر خدا شلی حنجرتخیلی بهتر از قبله نفسای نازت خیلی کم به شمارش میافته دوست دارم همه هستی من ...
2 بهمن 1391

بدون عنوان

سلام گلممممممممممم قوربونت برم دخمله نازنیم دیروزدو ماهگیت بود عزیزم اول  صبح بابابایی بردیمت بهداشت وتا بهت واکسن بزنیم شب قبلش و که اصلا نخوابیدی دخترم مامانی رو کلی خسته کردی صبح زودکه رفتیم بهداشت اول قدو وزنت رو گرفتن که قدت شده بود 54 سانت و وزنت شده بود3750 گرم بابایی هم از دیروز برات قطره استامینفون گرفته بود بایه طعم مخصوص که دخملی اذیت نشه 25 دقیقه قبل واکسن قطره روبهت دادیم دو برابر وزنت باید قطره میدادیم   بعد بردیمت پیش اون خانمه که اسمشم نمیدونم   مراقبت و توصیه هارو بهمون کرد  توهم عین فرشته ها توبغل ماماتی خوابیده بودی بعد گذاشتمت رو پاهامو دستو سرتو گرفتم و بابایی پاهاتو گرفت و خانمه...
15 دی 1391

بدون عنوان

  سلام خوشکلمممممممممم نفس مامانی دیروز نمیدونم چرا اینقدر بی قراری میکردی و از ظهر گریه کردی و عصری دیگه منم کم آوردمو دو تایی با هم شرو کردیم گریه کردن هر کاری میکردم آروم نمیگرفتی  تا زنگ زدم بابابی و یه ساعت زودتر از سر کار برگشت و تا بابای اومد خونه تو بغلش آروم شدی و بعد بابایی تو رو خوابوند ای کلک معلومه بابایی رو خیلی دوست داری ناریا خوشکلم الان که دارم برات خاطره مینویسم گرفتی خوابیدی و یه آهنگ شاد کردی برات گذاشتم به اسم (بیانه نه هاتی) همونی که تو دوران بارداری خیلی گوش میکردم و خیلی دوست داشتم وبا این آهنگ ورجه ورجه میکردی    دوست دارم نفس مامانننننننننن   ...
30 آذر 1391

آرزوی مامان و بابا

سلام دختر نازنیم مامانی قوربونت بره عزیزم این روزاکلی درگیر رفلاکست شدم دختر نازنیم کاش بدونی مامان و بابا چقدربه خاطر رفلاکست که کلی هم اذیتت میکنه نارحت هستن الان که دارم برات تو وبلاگت مینوسیم گرفتی خوابیدی البته بعد از کلی اشک ریختن و گریه سه روزه خیلی بی تابی میکنی دیگه نمیدونم چیمکار کنم دلم خیلی گرفته خوشکل مامان ایشالله هر چه زودترخوب میشی ودل مامان بابا رو کلی شاد میکنی عشقم همه زندگی تو خوب تاوجودم آرامش بگیره دوست دارم ...
18 آذر 1391

خاطرات زایمان من

سلامممممممممممم ناریا خانم من قبل ازهر چیزی خدایا هزارو هزار بار شکرت میکنم ازت ممنونم به خاطر فرشته آسمونی که بهم دادی خدا جونم دوست دارم و دخترمو فقط به خودت می سپارم امروزکه اومد خاطره زایمانمو بنویسم ناریا خانمی من 9 روزت شده و واقعا مارو سورپرایز کردی مامانی فدات بشه 26 مهر ما بود که از روز قبل دردام یه کم بیشتر شده بود البته این اواخر کلا دردام بیشتر بودصبح که از خواب بیدار شدم فقط تونستم یکی دوتا لقمه کوچلو بخورم که اونم به زور خوردم که دخملی گشنه نمونه چون چند روز بود دل درد عجیبی داشتم خلاصه نهارم همین شکلی بودم شب رسید و دردای شکمو کمرم هی بیشتر میشد بابایی عصری   از سرکار برگشت ...
9 آبان 1391