ناریاناریا، تا این لحظه: 14 سال و 5 روز سن داره

جوجه کوچولوی منو بابایی *ناریا* خانم

اولین سونوی نی نیم

دوست دارم  دوست دارم   نمی دونی امروز چقدر خوشحالم کردی وقتی رفتم سونو خیلی نگرانت بودم ولی وقتی دیدم قشنگ بزرگ شدی و رشدکردی (قوربون قد 5 سانتیت برم من ) اندازه تموم دنیا خوشحالم کردی درست بابایی این روزا مامانو یه کم  نارحت کرده ولی مهم نیست مهم تویی که همه وجودمن میشی مهم تویی که قراره همه کسه مامان شی قربونت برم   از خوشحالی گریه میخوام مامانی نمیدونی دکتر چقدر تعجب کرد وقتی عکس خوشکلتو دیدمو توضیح میدادم من قربونت برم همه هستم     ...
11 مهر 1391

بدون عنوان

سلام دوباره ناریا خانم من خوبی مامانی گلم و همه وجودم نمیدونی  چقدر دلم برات تنگ شده و میخوام بغلت کنم مامانی این چند روزه خیلی خسته هستم آخه دارم خونه تکونی میکنم تا وقتی بیای پیشمون همه خونه ترو تمیز باشه جوجه ی مامان، بابایی هم کلی برا ت نگران میگه توشکمم اذیت نشی عزیزم چند روز قبل رفتم مهاباد قوربون مامان بزرگ بشیم خیلی خسته شد رفتم برات کلی عروسک و یه سرهمی دیگه خوشکل خریدم خلاصه رفته بودم برا خودم خرید ولی خریدا همش برا توو بابایی شد این وسط هم سر من بی کلاه موند پنجشنبه شب هم بابایی اومد دنبالمون الانم کارای نظافت خونه تقریبا تموم شده مونده  یه خورده ریزه کاری که اونم تم...
2 مهر 1391

بدون عنوان

سلام دختر گلم خوبی عزیز مامان فدات بشم  من معلومه دختر حرف گوش کنی هستی این چند وقته با بابایی باهم دوست شدین و حسابی دل و قلوه به  هم میدین  این چند روزه حسابی دست و صورت بابایی رو لگد میزنی تا میخواد ببوستت یا نوازشت کنه تکونات شرو میشه بابای هم  انگاری همه دنیا رو بهش میدن   دختر گلم با بابایی رفتیمو و خریداتو که یه قسمتیش مونده بود برات گرفتیم امروز عصر هم قراره با مادر بزرگت برم بازار و برات پارچه روتختی بگیرم میخوام برات رو تختی خوشکلت وبدوزم تخت خوشکلت هم چند روزپیش با بابایی سفارش دادیم ایشالله آماده که شد عکس همه وسایلتو با هم میزارم تو وبلاگت باشه ناریا خانمم چدند روز پیش ...
18 شهريور 1391

بدون عنوان

سلام ناریا خانم من خوبی عزیزم فدات بشم باورکن نمیدونم  از چه کلمه استفاده کنم  تا بگم چقدر دوست دارم عیدت مبارک مامانی فدات بشم این ماه عزیزم رفت تایه سال دیگه که ایشالله میای تو بغلم قوربونت برم منو شما هم از اول صبح بیدارمو هی داری تو دل تکون میخوری شیطونک من آخه دخترم درسته تا بابایی میخوادباهات حرف بزنه میخواد نوازشت کنه تا دستشو میزاره رو شکمم آروم آروم خودتو قایم میکنی تکون نمیخوری هان این بار که بابا نوازشت کرد یه دو سه تکون حسابی به خودت بده باشه دخملم تا بابای هم اینقده منتظر نباشه اونم دوست داره تکوناتو حس کنه باشه مامانی   فدات بشم منم میرم کم کم آماده شم ...
29 مرداد 1391

بدون عنوان

سلام ناریا خانم من خوبی دخترکم بلاخره شما هم اسمتون مشخص شد با کمک دوستام تو نی نی سایت این اسمو برات پیدا کردم امیدوارم مثل اسم قشنگت همیشه قاصدک خوش خبر باشی برامون گلم نمیدونم چرا چند روزیه هی دل مامان زود به زود تنگ میشه ناریا جونم چه خبره مامانی تا گشنه میشی خودتو سفت سفت می کنی و تا مامانی غذا نخوره آروم نمیگیری بعدشم که مامانی غذا خورد ورجه ورجت شرو میشه شبا هم که تا میایم بخوابیم یا بازیت میگیره یا سکسکه ای ورجک من نکنه از همی الان بابایی رو بیشتر دوست داری ظهرداشتیم با بابایی لباساتو نگاه میکردیم ایشالله بعد از اینکه رفتی تو 30 هفتگی دیگه حتما میرم خریدو خریداتو انجام میدم ولی...
10 مرداد 1391

خاطرات سونوگرافی پسرمون که دخترشد

سلام دخترکم تاج سرم مهربونم  دختر نازم بیا برات تعریف کنم خاطرات 25 تیر 91 رو عصر روز 24 با بابایی رفتیم مهاباد خونه ی دایی که دوقلوهای نازی داره وای فداشون بشم من پسر دایی ها شاهین و شاهو مامانی رو میشناختن هم این که از دررفتیم توو شرو کردن به خنده و ورجه ورجه و مامانی رو با اون زبان شیرین صدا میزدن  همگی با هم شب رفتیم پارک صبح زود به سمت ارومیه حرکت کردیم صبح ساعت 10 نوبت داشتیم بابای  رفت ماشینو پارک کن منو دخمل گلمم رفتیم نوبت سونو رو با منشی هماهنگ کنیم بابا یی هنوز نیومده بود که ما هم چند تا برگه که باید کپی می گرفتیم باهم دوتایی رفتیم کپی گرفتیم و اومدیم که بابایی هم دو درمطب منتظر بود&nbs...
28 تير 1391